چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

یک وقت‌هایی یک جاهایی می‌نویسند: یک عاشقانه‌ی آرام

عاشقانه مگر ناآرام هم می‌شود؟ عشق ذاتاً مخمل و ابریشم و یاس و شبنم به کارش است. نمی‌تواند وحشی باشد، طلبکار باشد یا ناآرامی کند. عشق بی‌تاب است، درست؛ اما بی‌تابی‌اش هم در آستری از آرامش تنیده است. “عاشقانه”ها اگر عاشقانه باشند، آرامند.

عشق نقاشی می‌کند. عشق ساز میزند، یک ساز برای شب‌آهنگ‌ها، یک ساز برای روشنایی‌ها. عشق گیسو دارد. یک گیسوی بلند که مدام می‌بافد و باز پریشان می‌کند. از هر بستن و باز کردنش، نسیمی می‌آید که عطرش، هزار گل سرخ را شرمسار می‌کند.

عشق مهمانی می‌گیرد. عشق صراحی و پیاله و ساقی می‌شود. یک خانه دارد همیشه پُر ز مستان. مستان نو می‌رسند و عشق صد البته که… مست‌ترشان می‌کند. عشق یک پنجره‌ی وسیع دارد رو به اولین تیغه‌ی آفتاب صبح، رو به تردد قطرات باران. عشق یک پنجره‌ی دلگشا دارد رو به نگاهی که از حادثه‌ی عشق تر است.

عشق کودکانه است. سر به هواست. عشق لپ‌های گلی دارد. چشم‌های درشت براق دارد. عشق لِی‌ لِی میکند. پشت بازیگوشی‌هایش ریزریز می‌خندد، گاهی حیا را کنار می‌گذارد و قهقهه‌های از ته دل می‌زند. عشق پابرهنه است و از این پابرهنگی خوشحال. عشق ظرف می‌شوید، عشق کاردستی‌های ساده می‌سازد برای فروش، عشق برگهای خشک را جارو می‌کند، عشق گوسفند می‌چراند، عشق ندار است و از برکت این نداری، دارا.

عشق تقویم و ساعت استفاده نمی‌کند. فقط رو به آفتابِ فصول می‌چرخد. عشق همیشه ذوق‌زده است. عشق وقتی سر می‌رود از ذوق از شوق، های‌های گریه‌های ناگهانی می‌کند. عشق می‌خندد وقتی اشک می‌ریزد. عشق اشک می‌ریزد وقتی می‌خندد. اشک‌های عشق شور نیستند که… طعم عسل تازه‌ی کوهستان می‌دهند.

عشق حاصل‌خیز است، بذرهای نکاشته‌ را هم، بر و بار می‌دهد. عشق گندمزار دارد. گندمزارش همیشه طلایی‌ست. خوشه‌هایش پر پشت و سنگین. عشق باغ انگور است، نقطه‌ی ابتدای شراب. مست و لایعقل و ناب.

عشق صفحات سفید دارد. سفید مثل برف نو. صفحاتش پر از نُت‌ است، نُت‌های ناخوانا اما واضح. نت‌های  خاموش اما پُر شور. صفحاتش در عین سفیدی، پوشیده از کلمات مقدس است. عشق دیوان‌دیوان غزلِ بلورین روی صفحات سفید است. عشق یک سفید خالص، کمی مانده به یک منشور است. عشق یک هفت‌رنگ، کمی بعد از یک منشور است.

عشق جریانی دارد که شستشو می‌دهد همه‌ی راه را، همه‌ی سنگ‌های جان‌سخت را. عشق شُرشُر می‌کند و بر دامن زمین طرح شاخ و برگ می‌کشد. عشق ماهی دارد. ماهی‌های کوچک با حافظه‌های ناچیز. ماهی‌های بزرگ با یونس‌هایی در شکم.

عشق پیامبرپرور است. عشق بیاورید و مقام پیامبری ببرید. عشق طبیب بی‌سوزن و بی‌ نوشداروست. عشق مادر است، پیراهن بلند پر ستاره دارد که شب به شب روی دنیا می‌کشد تا همه که می‌خوابند، سردشان نشود.
عشق پرنده می‌سازد. دست و پای چوبین بیاورید، بال و پر ببرید. عشق حنجره‌ی بلبل می‌بخشد به کلاغهای سیاه حزین. عشق گرم است، دستش را بر تنت می‌گذارد… انجماد سالهای یخبندان، یک جا از تنت شُره می‌کند و می‌ریزد.

عشق سواد ندارد. خواندن و نوشتن و ریاضی و فیزیک نمی‌داند. بلد نیست بشمرد، مقایسه کند، برهان قاطع بیاورد. عشق اما، مکتب‌نرفته‌‌ی خط ننوشته‌ای‌ست که به غمزه‌‌ای، مساله‌آموز صد مدرس  می‌شود.

عشق در ادبیاتش ضمیر «من» ندارد. حتی «ما» هم ندارد. همه‌ش «تو»ست.

عشق آنقدر ساده است که پیچیده به نظر می‌آید. عشق آنقدر پیدا‌ست که پنهان به نظر می‌آید. عشق آنقدر هست که نیست به نظر می‌آید… حیف که عشق را نمی‌شود نوشت…

از زندگی | 9 Comments

که مپرس

ساعت پنج و نیم عصر جمعه. کامپیوترم را خاموش می‌کنم،‌ شالگردنم را محکم گره میزنم کاپشنم را می‌پوشم کیفم را برمیدارم می‌زنم بیرون. نه. بیرون زدن  مفهوم عجله را میرساند. من بی‌عجله‌ترین بی‌عجله‌ی شهرم امشب. پس اینجایش را دوباره تعریف می‌کنم: کیفم را برمی‌دارم و از قاب در عبور می‌کنم تا به بیرون برسم. آسمان دارد قرمز می‌شود به هوای غروب. سالهاست که غروب همه‌چیز هست برایم جز دلگیر. سرد است و دلم شکلات داغ می‌خواهد که توی این لیوانهای کاغذی تیک‌اوی کنم. پس برایش می‌خرم. دلم خوشحال می‌شود. دلم همیشه چیزهای زیادی از من می‌خواهد. دلم بی‌رودروایسی‌ترین موجودی‌ست که می‌شناسم. اصلاً همین‌ست که دوستش دارم، همین شد که عمرم را به پایش گذاشته‌ام. از دلم خواستن، از من برآورده کردن. از اون ناز کردن از من نازخریدن. دیگر تاریک شده، دلم پیاده‌روی به هر سمت که پیش بیاید می‌خواهد. دست دلم را گرفتم و شکلات‌داغ خوردم و در امتداد خیابانی راه افتادم. سر هر تقاطع به هر طرف که پیش می‌آمد و چراغش سبزتر بود و دلم تمایل بیشتری داشت می‌رفتم. از مرکزی‌ترین نقاط شهرآمدم آمدم آمدم تا خانه. نه موزیک در گوشم گذاشتم، نه در سرم صدایی و فکری و خیالی تردد کرد، نه هیچ. به جایش فقط بودم، فقط تماشا کردم. پُر از آدم بود. پُر از حادثه‌ی زندگی، پُر از نگاه. نگاه آدمها را نگاه کردم. پیرهای خوشحال را که در این اولین ساعات جمعه‌شب به هیاهوی سیتی ‌لایت آمده بودند آفرین گفتم. رودخانه انعکاس شهر را به آسمان می‌فرستاد. بچه‌هایی بودند که سروپای‌شان دل بود و سادگی و شادمانی. زنی گیتار می‌زد و از آن ته‌ته‌های دلش برای هر که می‌گذشت می‌خواند؛ به من نگاه کرد چشمک زد خندید چشمک زدم خندیدم و گذشتم. نان تازه‌ی کنجد‌دار خریدم برای سبزی‌هایی که ژیلا از باغچه‌اش آورده. دلم از من نان و سبزی و پنیرک خواسته بود؛ بساط جور شد،‌ حتی تصورش هم دلم را ذوق‌زده می‌کند. دوش می‌گیرم و آن زیر وقتی آب داغ روی تنم بخار می‌کند با صدای کوتاه آوازی از سالهای دور می‌خوانم که عجیب می‌چسبد… از این شمع چیز زیاد نمانده،‌ روشنش می‌کنم که دیگر آخرهای عمرش را باهم بگذرانیم برود. لاک‌ پایم را پاک کردم و دارم لاک جدید می‌زنم که بعدش بروم سراغ نان و پنیرک و… شیشه‌ها بخار گرفته‌اند. نور برج‌های بلند و کوتاه شهر بر تنِ بخار شیشه پخش و پلا شده‌ است؛ و پنجره‌های خانه‌ام بی‌آنکه کسی زحمت میناکاری‌شان را کشیده باشد تماماً رنگین‌اند الان. زندگی خوب است. چیزی ندارم. چیزی نمی‌خواهم.  یک حالتی دارم که اسمش را می‌گذارم خالی. خالی از دل‌شوره از حسرت از تمنا از اندوه. خالی از هست، از نیست.  نه منتظر چیزی حرفی یا کسی هستم نه کسی چیزی یا حرفی منتظر من است.  روی زمان روی زمین روی الان روی زندگی… سوارم و خلسه‌‌ی شیرینی از جنس عشق در جانم جاری‌ست. یک سبکیِ سنگینی دارم… که مپرس.

از زندگی | 15 Comments

یک نفر آمد کتابهای مرا برد، عصر مرا با دریچه‌های مکرر وسیع کرد

دیگه نمی‌تونم زیاد قهوه بخورم. کافئینش بهم تن‌لرزه می‌ده. انگار خون اشتباهی بهم تزریق کرده باشن، پس می‌زنم. اولش از خودم ترسیدم. بعدش دیدم خب، اینم یه فاز جدید. این همه خوردی؛ حالا دیگه نمی‌خوری. تعطیل.

دیگه نمی‌تونم زیاد عکاسی کنم. «همه»‌ چیز واسم حکم سوژه داشت، فریم‌هایی برای شکار، که باید می‌گرفتم مثه کله‌ی گوزن می‌چسبوندم یه جا، بقیه ببینن بگن به‌به… عجب چیزی گرفتی. اولش واسه تفریح خوب بود اما زیاد که شد دیگه معامله‌ی منصفانه‌ای نبود؛ فضاهای زنده‌ی «الان» رو داشتم می‌دادم جاش تصاویر مرده واسه بعداً می‌گرفتم.

دیگه نمی‌تونم زیاد بنویسم. هی چهار قدم نرفته وامیستادم؛ تو ماجراهای همون چهار قدم می‌لولیدم که ببینم فلان اپیزودش واسه روایت کردن مناسبه یا نه… اگه هست، با چه کلماتی میشه درش آورد که بقیه بخونن و همچین تمام قد توی فضایی که من ساختم قرار بگیرن و متاثر بشن. به فرض که بشن، خب؟ بعدش؟ یه جایی دیدم زندگی از کنارم رد شد رفت؛ من؟ مشغول کلمات بیهوده‌ی صد تا یه غاز.

دیگه نمی‌تونم توی دالون‌های«گذشته» زندگی کنم. هوای روزگاری که از توش رد شدم،‌ واسه همون روزا خوب بود، جواب می‌داد. الان دیگه  هواش مسمومه، مونده‌ست. زور زدن واسه باز‌چشیدن تاریخ رو دیگه نیستم.

دیگه نمی‌تونم تند راه برم، نمی‌تونم سیاه بپوشم، نمی‌تونم الکی سیگار بکشم یا الکل بخورم، نمی‌تونم بارون که میاد ازش در برم که مبادا موهام خیس بشه، نمی‌تونم کارای غیر دلی بکنم، نمی‌تونم خودمو مجبور کنم، نمی‌تونم خطر نکنم،‌ نمی‌تونم زندگی رو نفهمیده/ نچشیده/ زندگی‌نکرده، بماسم تا بمیرم.

دیگه عادت کردن به چیزی رو خوش ندارم. عادت موذیه، آدمو سوار می‌کنه می‌بره چند قدم مونده به مرگ پیاده می‌کنه. خوردنِ عادتی، خوابیدن عادتی، معاشرت عادتی… اصلاً یه وقتایی باید ماه رمضون گرفت، اونم توی ملبورنِ دور؛ وهیچی نخورد، هیچی نگفت.

زندگی یه فیلمه، اما نمیشه پاز کرد. عقب جلو هم نمیشه زد. باید عین بچه‌های خوب بی‌خیال کنترل شد، نشست رو کاناپه و غرق تصاویر، همراه با تک‌تک‌شون رفت… رفت تا هر جا که می‌ره. بریده بریده کردن و اصرار برای نگه‌داشتن یا موندن تو یه جاهایی از زندگی، کیفیت فیلم رو از های‌دفینیشن می‌رسونه به اونی که آپارات‌های قدیمی پخش می‌کردن. خش‌دار، رنگ و رو رفته، گنگ و پر از گیر و گره.

* عنوان شعری از سهراب

از زندگی | 9 Comments

ترجمه

معنا، پشت میله‌های واژه‌ نشسته‌ است. قفس واژه را که برداریم، معنا پر می‌زند و بر جان ما می‌نشیند. خوب که لمسش کردیم هوس می‌کنیم قفسی دیگر با شمایلی جدید برایش بسازیم تا برای خودمان نگه‌ش داریم. پس ترجمه‌اش می‌کنیم. از قفسی به قفسی دیگر. طفلک، معنا.

از زندگی | 3 Comments

تو یک کارهایی می‌کنی که به نظر دیگران دیوانگی‌ست

دیگران یک کارهایی می‌کنند که به نظر تو دیوانگی‌ست

دیوانگیهای‌مان را که روی هم بریزیم، اجتماع‌شان را که بگیریم؛ در نهایت، «همه‌ چیز» دیوانگی‌ست

بیا راحت باشیم، بیا خودمان باشیم

بیا دیوانگی‌مان را بکنیم و به دیوانگی‌شان احترام بگذاریم

از زندگی | Leave a comment

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

خب ما چه می‌دانستیم اینقدر همه چیز بی‌نهایت است. بی‌در، بی‌دیوار، بی‌سقف. از کجا می‌دانستیم. آن اوایل که چیزهای کمی را دیده‌ بودیم و مزه‌های کمی را چشیده بودیم، فکر می‌کردیم زرنگیم. فکر می‌کردیم استاد استقراءکار شده‌ایم و دیگر می‌توانیم الگوی رفتاری آدمها، مسیر حرکت رابطه‌ها و محیط و مساحتِ زندگی و تمام اتفاق‌افتادنی‌هایش را با ضریب خطای پایین حدس بزنیم. از خامی‌مان بود. چون هنوز بلد نبودیم «بی‌نهایت»‌ یعنی چه. چون هنوز به اندازه‌ی کافی ندیده‌ بودیم کیسه‌ی پلاستیکی‌ای که در هوا معلق باشد و با باد شرق به غرب برود و از مای تماشاگر دور شود و مطمئن باشیم به زودی از حوزه‌ی دیدمان خارج می‌شود و… که زهی خیال باطل؛ چون کیسه‌ یک‌جا یکهو سرش را کج کرده است  و همه‌ی مسیر را دارد باز می‌گردد و آمده و آمده و … زرت خورده در صورت خودمان. باد شرق به غرب ظرف چند لحظه شد غرب به شرق. این بازگشتِ نامحتمل را کجای ذهن‌مان حدس می‌زدیم؟ هیچ‌جا. ولی شد.
یادمان رفته که در عالم «امکان» زندگی می‌کنیم و این یعنی «هرچیزی» امکان دارد. مهم نیست چقدر از چهاردیواری درک ما بیرون باشد و ناممکن بنماید، در هر صورت امکان دارد. هی آمدیم درس احتمالات خواندیم تا بتوانیم حساب کنیم احتمال آمدن جفت‌شش چند است و هی اعداد را در فرمول چپاندیم و هی جوابِ قاطع در آوردیم و بیست گرفتیم و خشنود شدیم و به خیال‌مان همه‌ی زندگی هم فرم دیگری از همان دو تاسِ‌ سفید خالخالی بود و قابل پیش‌بینی و قابل کنترل. چه وهم کودکانه‌ای… نگفته بودند که علم احتمالات بیشتر جنبه‌ی تزئینی دارد و به درد لب طاقچه‌ی زندگی می‌خورد؛ هیچ به ما نگفته بودند در زندگی واقعی که بیاییم، چیزی به اسم معادله و حساب‌کتاب می‌تواند به وزش بادی که به میل خودش صد و هشتاد درجه مسیرش را عوض می‌کند، از هم بپاشد.

…عشق گوید راه هست و رفته‌ام من… بارها

مولانا

از زندگی | 2 Comments

The Blue Mushroom in Rainforest – June 2012 – Melbourne

از فتوغرافی | 2 Comments

من اشتباه کردم

نمی‌دونم فقط منم یا تو آب و خاکی که ازش تغذیه کردیم بزرگ شدیم، این ویژگی اپیدمی بوده و هست. «من اشتباه کردم» رو آخرین بار کی گفتیم؟ وسط یه رابطه‌ی سوپرعاطفی اونم برای اینکه لحظه‌ی اوج دراما رو مایه‌ی ارگاسم بکنیم رو نمی‌گم ‌ها… توی محیط کار مثلاً. اونجا که به قیمت آبرومون تموم میشه. جایی که ممکنه شعور و هوش و توانایی‌هامون زیر سوال بره، که ممکنه بگن چه خنگه، چه دست‌پا چلفتیه… تا حالا بعد از یه گندی که به دست ما حادث شده و الان نتیجه‌ش رو همه فهمیدن، چند بار بدون پیچوندن حرف، عیناً همین جمله‌ی «ببخشید، من اشتباه کردم…»‌ یا «اشتباه من بود…» رو گفتیم؟ من؟ خودم؟
شلوغش می‌کنم. کافه رو می‌ریزم به هم، یه کمی روند اتفاقات رو پس و پیش می‌کنم، اسم نفر قبلی که جای من بوده هم اساساً اون وسطا ولوئه، مظنون همیشگی یکی دیگه‌س، که الان نیست. اون محکم کاری نکرده بوده، فلانی به موقع گزارش نداده، اونا که سیستم رو نصب کردن ریدن، زمین کجه، هوا سرده، دیوید نژادپرسته، چینیه بد حرف زده من نفهمیدم منظورشو… حین شلوغ‌بازیای «من نبودم، من نبودم، کدوم خری بود»؛ سعی می‌کنم به حالت خزنده برم سراغ خرابکاری و از‌.سون.از.پاسیبل مشکل رو مرتفع کنم بره. اما نه همینقدر معصوم. نزدیک درست شدن که می‌شه استیلم میشه دست به کمر، طلب‌کار. با لحن “ای بابا، گُه می‌زنن حالا ما باید اضافه کاری کنیم تا درست بشه…” به همین وقاحت. به همین زشتی.
یه چند بار که از استرالیایی‌هامون، اونم وقتی یه اشتباه خیلی بزرگ کرده بودن و مثلاً یه سیستم تو کل یه ساختمون خوابیده بود، شنیدم «اوه ساری، مای میستیک!» و دیدم که چطور مسئولیت اشتباهشون رو قبول کردن و چقدر سربه زیر، همه چیز در صلح و فاز مثبت پیش رفت تا مشکل حل شد… توی خودم جابه‌جا شدم قشنگ، تکون خوردم.

این چه فازیه؟ این کوله بار وقاحت رو کجا و کی قراره بذارم زمین؟

از زندگی | 8 Comments

رفیق راه بی‌پایان کدامست

قطار چی‌ میگه؟ ریل، تونل؟ سنگ‌ریزه‌های لابلای ریل. ایستگاه بین‌ ‌راه. بارون. مسافرا. نیمکت اونور خط، اون پسرک که روبروت نشسته گیتار میزنه. سوت قطار. از اون دور که می‌بینی داره میاد. زمین که می‌لرزه. چند ثانیه توقفش. آدمایی که میرن تو. درایی که بسته می‌شن. حرکت که می‌کنه، دور شدنش با اون پرسپکتیوِ اغراق‌آمیز. اینا چرا اینجورین. این چه فازیه؟ جریان چیه واقعاً؟ این مجموعه چه فضای عجیب‌غریبی می‌ده به «لحظه‌‌» که توی اون حوالی داره سپری میشه. روی سکو وایسادن و مسافر بودن یه جور حس قدرت، توانِ کندن، ترسِ جا موندن، قطار اشتباه‌ سوار شدن، دلهره‌‌ی پرشورِ رفتن، سنگدلی‌ِ موندنی نبودن، شعفِ سبک باری، شهوت سیال بودن، حادثه‌ی مرگ، تولد، راه، عبور،‌ رسیدن… یه عالمه حس داره لامصب.

* عنوان از مولانا

از زندگی | 1 Comment

و قسم به صبح‌دم

 

April 2012 – Melbourne

از فتوغرافی | Leave a comment