می‌بینی؟

من بهار بودم
تو زمین؛

آمدم، باریدم
جوانه زدی‌

از فرط عشق چه کردم؟
به پایت افتادم که بسترت باشم
من زمین شدم… تو درخت

به اوج شکوفایی که رسیدی
سودای سقایی و شکوفانیدن در سرت آمد

پس بهار شدی
من زمین؛

آمدی، باریدی
جوانه زدم

از فرط عشق چه کردی؟
به پایم افتادی که بسترم باشی
تو زمین شدی… من درخت

به اوج شکوفایی که رسیدم
سودای سقایی و شکوفانیدن در سرم آمد

پس بهار شدم
تو زمین

آمدم، باریدم…

می‌بینی عزیزکم؟

تو، خدای عاشق می‌شوی
و من، معشوق
من، خدای عاشق می‌شوم
و تو، معشوق

من و تو و عشق… در هم تنیده‌ایم؛
ازلی و… ابدی…

«برگرفته از شعر شاملو»

This entry was posted in از شعر. Bookmark the permalink.

2 Responses to

  1. Parisa says:

    صبح روپ با این متن زیبای شما شروع کردم. بسیار عالی بود.

  2. مهشید says:

    تورو دوست داشتم و دارم از ازل تا ابدیت
    روزگاره می دونم…
    عالی بود مثل همیشه.

اثری؟ نظری؟ خبری؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>