ما؟… هیچ

در قطار نشسته‌ام…

و فکر می‌کنم کاش قطاری بسازیم که ریلش برود برسد به آن سر دنیا؛ و از آنجا هم آنقدر برود تا ناغافل زمین را دور بزند و بازگردد به همین‌جا. قطاری که ایستگاه ابتدایی و انتهایی نداشته باشد، همه میانی باشند.

آنوقت اگر کسی خواست «ما هیچ… ما نگاه» را تجربه کند، یک بلیط برای یک صندلی کنار پنجره‌ بگیرد، تکیه بدهد، و بی‌اندیشه‌ی فردا و دیروز، شناور در یک لبخند ابدی، از میان مردمان و نگاه‌ها و رنگها و نقش‌ها، از میان شهرها و هیاهو، از میان قریه‌ها و سادگی، از میان دشت‌ها و گستردگی، از میان مراتع و طراوت، از میان مزارع و باروری، از میان کویر‌ها و یکدستی، از میان کوه‌‌ها و عظمت، از میان جنگل و انبوهی‌، حتی از دل دریاها و سکوت… عبور کند و برود و برود و … کاری نکند جز تماشا…

یعنی می‌شود؟

This entry was posted in از زندگی. Bookmark the permalink.

5 Responses to ما؟… هیچ

  1. مهرآیین says:

    تو واقعیت نشه، تو خیال که میشه!

  2. همون دو تا بند اول کافی بود.

  3. مهشید says:

    قطاری که ایستگاه ابتدایی و انتهایی نداشته باشد، همه میانی باشند.” شاهکار این نوشته به نظر من همین خط بود”…

اثری؟ نظری؟ خبری؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>