که مپرس

ساعت پنج و نیم عصر جمعه. کامپیوترم را خاموش می‌کنم،‌ شالگردنم را محکم گره میزنم کاپشنم را می‌پوشم کیفم را برمیدارم می‌زنم بیرون. نه. بیرون زدن  مفهوم عجله را میرساند. من بی‌عجله‌ترین بی‌عجله‌ی شهرم امشب. پس اینجایش را دوباره تعریف می‌کنم: کیفم را برمی‌دارم و از قاب در عبور می‌کنم تا به بیرون برسم. آسمان دارد قرمز می‌شود به هوای غروب. سالهاست که غروب همه‌چیز هست برایم جز دلگیر. سرد است و دلم شکلات داغ می‌خواهد که توی این لیوانهای کاغذی تیک‌اوی کنم. پس برایش می‌خرم. دلم خوشحال می‌شود. دلم همیشه چیزهای زیادی از من می‌خواهد. دلم بی‌رودروایسی‌ترین موجودی‌ست که می‌شناسم. اصلاً همین‌ست که دوستش دارم، همین شد که عمرم را به پایش گذاشته‌ام. از دلم خواستن، از من برآورده کردن. از اون ناز کردن از من نازخریدن. دیگر تاریک شده، دلم پیاده‌روی به هر سمت که پیش بیاید می‌خواهد. دست دلم را گرفتم و شکلات‌داغ خوردم و در امتداد خیابانی راه افتادم. سر هر تقاطع به هر طرف که پیش می‌آمد و چراغش سبزتر بود و دلم تمایل بیشتری داشت می‌رفتم. از مرکزی‌ترین نقاط شهرآمدم آمدم آمدم تا خانه. نه موزیک در گوشم گذاشتم، نه در سرم صدایی و فکری و خیالی تردد کرد، نه هیچ. به جایش فقط بودم، فقط تماشا کردم. پُر از آدم بود. پُر از حادثه‌ی زندگی، پُر از نگاه. نگاه آدمها را نگاه کردم. پیرهای خوشحال را که در این اولین ساعات جمعه‌شب به هیاهوی سیتی ‌لایت آمده بودند آفرین گفتم. رودخانه انعکاس شهر را به آسمان می‌فرستاد. بچه‌هایی بودند که سروپای‌شان دل بود و سادگی و شادمانی. زنی گیتار می‌زد و از آن ته‌ته‌های دلش برای هر که می‌گذشت می‌خواند؛ به من نگاه کرد چشمک زد خندید چشمک زدم خندیدم و گذشتم. نان تازه‌ی کنجد‌دار خریدم برای سبزی‌هایی که ژیلا از باغچه‌اش آورده. دلم از من نان و سبزی و پنیرک خواسته بود؛ بساط جور شد،‌ حتی تصورش هم دلم را ذوق‌زده می‌کند. دوش می‌گیرم و آن زیر وقتی آب داغ روی تنم بخار می‌کند با صدای کوتاه آوازی از سالهای دور می‌خوانم که عجیب می‌چسبد… از این شمع چیز زیاد نمانده،‌ روشنش می‌کنم که دیگر آخرهای عمرش را باهم بگذرانیم برود. لاک‌ پایم را پاک کردم و دارم لاک جدید می‌زنم که بعدش بروم سراغ نان و پنیرک و… شیشه‌ها بخار گرفته‌اند. نور برج‌های بلند و کوتاه شهر بر تنِ بخار شیشه پخش و پلا شده‌ است؛ و پنجره‌های خانه‌ام بی‌آنکه کسی زحمت میناکاری‌شان را کشیده باشد تماماً رنگین‌اند الان. زندگی خوب است. چیزی ندارم. چیزی نمی‌خواهم.  یک حالتی دارم که اسمش را می‌گذارم خالی. خالی از دل‌شوره از حسرت از تمنا از اندوه. خالی از هست، از نیست.  نه منتظر چیزی حرفی یا کسی هستم نه کسی چیزی یا حرفی منتظر من است.  روی زمان روی زمین روی الان روی زندگی… سوارم و خلسه‌‌ی شیرینی از جنس عشق در جانم جاری‌ست. یک سبکیِ سنگینی دارم… که مپرس.

This entry was posted in از زندگی. Bookmark the permalink.

15 Responses to که مپرس

  1. کیفور شدم از این متن. من هم یک وقتی‌ این سبکی را تجربه کرده ام! سنگین بودم ولی‌ چند لحظه‌ای را که با متن تو سپری کردم در بی‌ وزنی مطلوبی به سر بردم! شاد باشی‌.

  2. milad says:

    عالی بود . منم دوست دارم این حال و احوال رو
    ممنون که می نویسی . شاید ندونی ولی وقتی می نویسی گویی پشت این صفحه ی نورانی شهریست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است و نیک ناز هم هست

  3. سمیرا says:

    خیلی قشنگ بود…

  4. silver price says:

    چه یادگاریهای تلخی رااز عشقمان بر جای گذاشتی …دو چشم خیس،یک قلب شکسته وناامید،چند خاطره ی تلخ یادگاری از عشق تو بودای بی وفا!دلم خیلی گرفته.

  5. bita says:

    انچنان حالم خوب شد با این پستت که مپرس :) …دوست دارم نوشته هاتو دختر جان! :)

  6. همه‌ش به خاطر اینه که تمام این اتفاقات در ساعت پنج و نیم عصر اتفاق افتاده و از ساعت لورکا نیم ساعت گذشته.
    لذت بردم.

  7. مهشید says:

    کیف کردم ، با لبخند خوندم،وسط یه روز کاریه شلوغ و خسته کننده ، عالی بود حسش…مرسی!!!!

  8. مهرآیین says:

    ما هم اینجا دلمان مرد…از بس که جان ندارد… پس کی میایی؟

  9. gold account says:

    چه یادگاریهای تلخی رااز عشقمان بر جای گذاشتی …دو چشم خیس،یک قلب شکسته وناامید،چند خاطره ی تلخ یادگاری از عشق تو بودای بی وفا!دلم خیلی گرفته.

  10. گنجفه says:

    خوب همه کلی تعریف کرده بودند من هم با اکثرش موافقم فقط پنیرک فکر کنم اسم یه جور بیماری باشه

  11. مهتاب says:

    حال دلم این روزا خوب نیست.باید کلی نازش رو بکشم تا راضی بشه دل به دلم بده.دلم دلش شکسته .خسته است.بدقلقی میکنه.امروز دیوونه ام کرده بود بس که از صبح بهونه گرفت.دستش رو گرفتم و آوردمش توی نت.گفتم شاید یه دوری بزنیم دلش باز بشه یه کم!دو ساعت تمومه من و دلم اینجا نشستیم و داریم میخونیم شما رو!! .نمیدونم،شاید دلکم کم کم باورش بشه که پیش خودم جاش امن امنه.دست برداره از این همه ترسش از تنهاییش

اثری؟ نظری؟ خبری؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>