یک نفر آمد کتابهای مرا برد، عصر مرا با دریچه‌های مکرر وسیع کرد

دیگه نمی‌تونم زیاد قهوه بخورم. کافئینش بهم تن‌لرزه می‌ده. انگار خون اشتباهی بهم تزریق کرده باشن، پس می‌زنم. اولش از خودم ترسیدم. بعدش دیدم خب، اینم یه فاز جدید. این همه خوردی؛ حالا دیگه نمی‌خوری. تعطیل.

دیگه نمی‌تونم زیاد عکاسی کنم. «همه»‌ چیز واسم حکم سوژه داشت، فریم‌هایی برای شکار، که باید می‌گرفتم مثه کله‌ی گوزن می‌چسبوندم یه جا، بقیه ببینن بگن به‌به… عجب چیزی گرفتی. اولش واسه تفریح خوب بود اما زیاد که شد دیگه معامله‌ی منصفانه‌ای نبود؛ فضاهای زنده‌ی «الان» رو داشتم می‌دادم جاش تصاویر مرده واسه بعداً می‌گرفتم.

دیگه نمی‌تونم زیاد بنویسم. هی چهار قدم نرفته وامیستادم؛ تو ماجراهای همون چهار قدم می‌لولیدم که ببینم فلان اپیزودش واسه روایت کردن مناسبه یا نه… اگه هست، با چه کلماتی میشه درش آورد که بقیه بخونن و همچین تمام قد توی فضایی که من ساختم قرار بگیرن و متاثر بشن. به فرض که بشن، خب؟ بعدش؟ یه جایی دیدم زندگی از کنارم رد شد رفت؛ من؟ مشغول کلمات بیهوده‌ی صد تا یه غاز.

دیگه نمی‌تونم توی دالون‌های«گذشته» زندگی کنم. هوای روزگاری که از توش رد شدم،‌ واسه همون روزا خوب بود، جواب می‌داد. الان دیگه  هواش مسمومه، مونده‌ست. زور زدن واسه باز‌چشیدن تاریخ رو دیگه نیستم.

دیگه نمی‌تونم تند راه برم، نمی‌تونم سیاه بپوشم، نمی‌تونم الکی سیگار بکشم یا الکل بخورم، نمی‌تونم بارون که میاد ازش در برم که مبادا موهام خیس بشه، نمی‌تونم کارای غیر دلی بکنم، نمی‌تونم خودمو مجبور کنم، نمی‌تونم خطر نکنم،‌ نمی‌تونم زندگی رو نفهمیده/ نچشیده/ زندگی‌نکرده، بماسم تا بمیرم.

دیگه عادت کردن به چیزی رو خوش ندارم. عادت موذیه، آدمو سوار می‌کنه می‌بره چند قدم مونده به مرگ پیاده می‌کنه. خوردنِ عادتی، خوابیدن عادتی، معاشرت عادتی… اصلاً یه وقتایی باید ماه رمضون گرفت، اونم توی ملبورنِ دور؛ وهیچی نخورد، هیچی نگفت.

زندگی یه فیلمه، اما نمیشه پاز کرد. عقب جلو هم نمیشه زد. باید عین بچه‌های خوب بی‌خیال کنترل شد، نشست رو کاناپه و غرق تصاویر، همراه با تک‌تک‌شون رفت… رفت تا هر جا که می‌ره. بریده بریده کردن و اصرار برای نگه‌داشتن یا موندن تو یه جاهایی از زندگی، کیفیت فیلم رو از های‌دفینیشن می‌رسونه به اونی که آپارات‌های قدیمی پخش می‌کردن. خش‌دار، رنگ و رو رفته، گنگ و پر از گیر و گره.

* عنوان شعری از سهراب

This entry was posted in از زندگی. Bookmark the permalink.

9 Responses to یک نفر آمد کتابهای مرا برد، عصر مرا با دریچه‌های مکرر وسیع کرد

  1. پس این مدتی که نبودی، واسه خودت یه پا مرتاض شدی و نمی‌دونستیم:))
    مطلب قشنگی بود.

  2. مهشید says:

    هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت…باید آن ها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد…انسان نه قادر به تکرار لحظات است… نه قادر به بیان آنهاست…
    هاینریش بل (عقاید یک دلقک)
    داستان رو باید همین طوری پذیرفت حتی وقتی دیگه عادت هامونو دوست نداریم…

  3. همای says:

    خیلی ناز بود این پست، پر از نمی تونم بود، اما بوی زندگی می داد، بوی پختگی و زندگی. بلوغ و زندگی

  4. محیا says:

    نیک ناز جان خیییییییییییییلی دلم برای نوشتنت تنگ شده…خوب باشی رفیق!

  5. سلام
    اولین باریه که وبتون رو می خونم
    ولی این پستتون واقعا خیلی جاهاش حرف دل خودم بود
    با پاراگراف اخرتون خیلی خیلی موافقم
    پیروز باشید

  6. ریس says:

    این نوشته ات خیلی منو گرفت. فهمیدمش. مرسی.

  7. فاطمه says:

    سلام دوست من!
    زندگی نو، مبارک باشه.
    یه مدتی بود با خودم درگیر بودم که دچار چی شدم. الان می‌‌فهمم. دچار زندگی.
    ممنون

اثری؟ نظری؟ خبری؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>