Category Archives: از شعر

می‌بینی؟ من بهار بودم تو زمین؛ آمدم، باریدم جوانه زدی‌ از فرط عشق چه کردم؟ به پایت افتادم که بسترت باشم من زمین شدم… تو درخت به اوج شکوفایی که رسیدی سودای سقایی و شکوفانیدن در سرت آمد پس بهار … Continue reading

از شعر | 2 Comments

یه روزایی هست نمی‌دونی چته، نمی‌دونی چت نیست نمی‌دونی چی‌کار کنی، نمی‌دونی چی‌کار نکنی نمی‌تونی حرف بزنی، نمی‌تونی حرف نزنی نمی‌تونی بخوابی، نمی‌تونی نخوابی نمی‌تونی بگی نه، نمی‌تونی نگی نه نمی‌تونی معاشرت کنی، نمی‌تونی معاشرت نکنی نمی‌تونی بری، نمی‌تونی بمونی… … Continue reading

از شعر | 2 Comments

دوست دارم بپرسی تا بگویم دوست دارم نپرسم و بگویی دوست داری بپرسم تا بگویی دوست داری نپرسی و بگویم نمی‌شود بپرسیم/ نپرسیم، ولی همیشه «بگوییم»؟

از شعر | 5 Comments

چیزهایی هستند که تو نمی‌دانی، من می‌دانم چیزهایی هستند که تو می‌دانی،‌ من نمی‌دانم دانسته‌های‌مان که هیچ ندانسته‌های‌مان را چطور به هم بگوییم

از شعر | Leave a comment

ساده‌ی‌ساده

من آنچه تو می‌خواستی می‌خواستم تو آنچه من نمی‌خواستم می‌خواستی من خواسته‌هایم را به پای خواسته‌هایت قربانی کردم تو دیگر یک آدم بی‌خواسته را نمی‌خواستی

از شعر | Leave a comment