Category Archives: از زندگی

که مپرس

ساعت پنج و نیم عصر جمعه. کامپیوترم را خاموش می‌کنم،‌ شالگردنم را محکم گره میزنم کاپشنم را می‌پوشم کیفم را برمیدارم می‌زنم بیرون. نه. بیرون زدن  مفهوم عجله را میرساند. من بی‌عجله‌ترین بی‌عجله‌ی شهرم امشب. پس اینجایش را دوباره تعریف … Continue reading

از زندگی | 15 Comments

یک نفر آمد کتابهای مرا برد، عصر مرا با دریچه‌های مکرر وسیع کرد

دیگه نمی‌تونم زیاد قهوه بخورم. کافئینش بهم تن‌لرزه می‌ده. انگار خون اشتباهی بهم تزریق کرده باشن، پس می‌زنم. اولش از خودم ترسیدم. بعدش دیدم خب، اینم یه فاز جدید. این همه خوردی؛ حالا دیگه نمی‌خوری. تعطیل. دیگه نمی‌تونم زیاد عکاسی کنم. «همه»‌ … Continue reading

از زندگی | 9 Comments

ترجمه

معنا، پشت میله‌های واژه‌ نشسته‌ است. قفس واژه را که برداریم، معنا پر می‌زند و بر جان ما می‌نشیند. خوب که لمسش کردیم هوس می‌کنیم قفسی دیگر با شمایلی جدید برایش بسازیم تا برای خودمان نگه‌ش داریم. پس ترجمه‌اش می‌کنیم. … Continue reading

از زندگی | 3 Comments

تو یک کارهایی می‌کنی که به نظر دیگران دیوانگی‌ست دیگران یک کارهایی می‌کنند که به نظر تو دیوانگی‌ست دیوانگیهای‌مان را که روی هم بریزیم، اجتماع‌شان را که بگیریم؛ در نهایت، «همه‌ چیز» دیوانگی‌ست بیا راحت باشیم، بیا خودمان باشیم بیا دیوانگی‌مان را … Continue reading

از زندگی | Leave a comment

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

خب ما چه می‌دانستیم اینقدر همه چیز بی‌نهایت است. بی‌در، بی‌دیوار، بی‌سقف. از کجا می‌دانستیم. آن اوایل که چیزهای کمی را دیده‌ بودیم و مزه‌های کمی را چشیده بودیم، فکر می‌کردیم زرنگیم. فکر می‌کردیم استاد استقراءکار شده‌ایم و دیگر می‌توانیم … Continue reading

از زندگی | 2 Comments

من اشتباه کردم

نمی‌دونم فقط منم یا تو آب و خاکی که ازش تغذیه کردیم بزرگ شدیم، این ویژگی اپیدمی بوده و هست. «من اشتباه کردم» رو آخرین بار کی گفتیم؟ وسط یه رابطه‌ی سوپرعاطفی اونم برای اینکه لحظه‌ی اوج دراما رو مایه‌ی … Continue reading

از زندگی | 8 Comments

رفیق راه بی‌پایان کدامست

قطار چی‌ میگه؟ ریل، تونل؟ سنگ‌ریزه‌های لابلای ریل. ایستگاه بین‌ ‌راه. بارون. مسافرا. نیمکت اونور خط، اون پسرک که روبروت نشسته گیتار میزنه. سوت قطار. از اون دور که می‌بینی داره میاد. زمین که می‌لرزه. چند ثانیه توقفش. آدمایی که میرن تو. … Continue reading

از زندگی | 1 Comment

یک چیزهایی می‌خواهم بگویم اما فقط می‌خواهم «بگویم»، نه اینکه بنویسم. نوشتنم نمی‌آید. یعنی می‌آید، اما اینجا و اینطور نمی‌آید. یک جای دیگر یک جور دیگر می‌نویسم این‌روزها. خیلی دلی‌تر، بی‌خودانه‌تر. اینجا نمی‌دانم چرا رودربایسی‌دار شده برایم. هی‌ می‌خواهم بیایم … Continue reading

از زندگی | 11 Comments

ANZAC

دیروز که می‌شد چهارشنبه، تعطیل بودیم. تحت عنوان روز اَنزَک؛ به زبون خودمون بخوام بگم میشه یادواره‌ی شهدای ارتش استرالیا و نیوزیلند که در جنگ جهانی اول کشته شد‌ن. قرار بود یه برنامه‌هایی داشته باشم اما همه‌ش پیچیده شد. سه‌شنبه‌ شب زود خوابیدم. حوالی پنج‌پنج و … Continue reading

از زندگی | 17 Comments

یک وضعیت عجیب‌غریبی هست که در آن شما درحال راه رفتن هستید و آدمی هم  از روبرو در حال راه آمدن، یک آن متوجه می‌شوید که روی یک خط هستید و اگر بر همین خط بمانید لاجرم شاخ به شاخ خواهید شد؛ شما در کسر خیلی کوچکی از ثاتیه تصمیم … Continue reading

از زندگی | 7 Comments