Author Archives: نیک‌ناز

مثلاً حواسم نیست که رمز عبور حساب بانکی‌ام بعد از این همه سال هنوز هم ترکیب اسم توست با آن کلمه‌ای که فقط خودمان… … نیست… مثلاً هیچ حواسم نیست.

از زندگی | 11 Comments

اگر می‌توانستم رساله‌ای داشته باشم حتما جایی در آن می‌نوشتم: بر هر انسان بالغ واجب است که حداقل ماهی یک بار، در یک شب وسط هفته‌ی غیر تعطیل، کمی‌ مانده به نیمه‌شب، تک و تنها، بی‌یار و همراه،  در خیابانهای … Continue reading

از زندگی | 10 Comments

عالم شِکرستان شد… تا باد؟ چنین بادا

می‌دونید، آدم باید یه وقتایی پشت به تصویر بشینه. پشت به قصه‌ی زندگی. آدم باید ببینه قیافه‌ی دنیایی که چند ثانیه پیش از توش رد شد و پشت سر گذاشت حالا چه شکلیه. جلو رفتن که لاجرم سر جاشه. داره … Continue reading

از زندگی | 13 Comments

می‌خاهم…

می‌خواهم اعتماد کنم، اعتماد به هر قیمتی که باشد. یک‌بار هر چه داشتم را باختم. نشستم کنار. گفتم من نیستم. دیگر بازی نمی‌کنم. تعطیل. اما زندگی بی حادثه‌ی قمار، بی خطر کردن‌های خرکی، چیز لوس بی‌‌خودیست. می‌خواهم سر چیزهای بزرگ … Continue reading

از زندگی | 10 Comments

دارم این عکس را نگاه می‌کنم من هستم، تو هستی، دریا هست، مرغ دریایی، آسمان… شلوار جین آبی تیره‌ام را ببین عینک آفتابی قهوه‌ای‌ام، چکمه‌های مشکی بلند گردنبند بنفشم تو رفتی اما این عکس هست… شلوار جین هم هنوز هست … Continue reading

از زندگی | 1 Comment

می‌بینی؟ من بهار بودم تو زمین؛ آمدم، باریدم جوانه زدی‌ از فرط عشق چه کردم؟ به پایت افتادم که بسترت باشم من زمین شدم… تو درخت به اوج شکوفایی که رسیدی سودای سقایی و شکوفانیدن در سرت آمد پس بهار … Continue reading

از شعر | 2 Comments

ما؟… هیچ

در قطار نشسته‌ام… و فکر می‌کنم کاش قطاری بسازیم که ریلش برود برسد به آن سر دنیا؛ و از آنجا هم آنقدر برود تا ناغافل زمین را دور بزند و بازگردد به همین‌جا. قطاری که ایستگاه ابتدایی و انتهایی نداشته … Continue reading

از زندگی | 5 Comments

چهار

ملبورن زن است. یک زن چهل و چند ساله‌ی جا افتاده. سافستیکیتد. ملبورن چهار فصل دارد، نه فقط در طول سال که در طول هر یک روز. صبح ممکن است بهار باشد ظهر تابستان شود عصر رو به پاییز بگذارد … Continue reading

از زندگی | 10 Comments

من عابد چشم توام

من نه زشت هستم نه زیبا من اصلاً «نیستم» تو که نگاهم می‌کنی، موجود می‌شوم هست می‌شوم اگر زیبا نگاهم کنی، زیبا هستم اگر زشت نگاهم کنی، زشت هستم نگاه تو خالق من است نقش زیبا یا زشت را، «تو» … Continue reading

از زندگی | Leave a comment

چشمهایم را که می‌بندم تو را می‌بینم باز که می‌کنم نیستی چطور توانستی از دنیای واقعی به دنیای چشمهای بسته بروی؟

از زندگی | 3 Comments