مثلاً حواسم نیست که رمز عبور حساب بانکی‌ام بعد از این همه سال هنوز هم ترکیب اسم توست با آن کلمه‌ای که فقط خودمان…

نیست… مثلاً هیچ حواسم نیست.

از زندگی | 11 Comments

اگر می‌توانستم رساله‌ای داشته باشم حتما جایی در آن می‌نوشتم:

بر هر انسان بالغ واجب است که حداقل ماهی یک بار، در یک شب وسط هفته‌ی غیر تعطیل، کمی‌ مانده به نیمه‌شب، تک و تنها، بی‌یار و همراه،  در خیابانهای خلوت شهر بدون مقصد راه برود.

بی‌شک این فریضه، هر انسانی را  چند قدم به رستگاری نزدیک‌تر خواهد کرد.

به خدا!

از زندگی | 10 Comments

عالم شِکرستان شد… تا باد؟ چنین بادا

می‌دونید، آدم باید یه وقتایی پشت به تصویر بشینه. پشت به قصه‌ی زندگی. آدم باید ببینه قیافه‌ی دنیایی که چند ثانیه پیش از توش رد شد و پشت سر گذاشت حالا چه شکلیه. جلو رفتن که لاجرم سر جاشه. داره میره و می‌برتت. پس خیالی نیست. اما تماشا کردن لحظه‌هایی که از زیر دستت رد شدن و رد پای تو روشون مونده، یه جور روایت موزیکاله از زندگی خودت توسط چشمای خودت. این نگاه کردن با پرسپکتیو، طعم ملس خوبی داره… یه نفس راحت توش هست، یه کمی نسیم ملایم. اصلاً فکر کنم کسی که اولین بار ایده‌ی صندلی‌های برعکس توی قطارها رو به مرحله‌ی عمل درآورده هم همینی رو دیده که من امروز در اولین روز سال نو دیدم.

گذشت. زیبا گذشت… و زندگی هنوز هم رسم خوشایندی‌ست. نوروز هنوز هم رسم بی‌نظیری‌ست و من هنوز هم آرزوی بزرگم برای هر آشنا و غریبه، همان متبرک شدن به معجزه‌ی عشق و آگاهی‌ست.

از زندگی | 13 Comments

می‌خاهم…

می‌خواهم اعتماد کنم، اعتماد به هر قیمتی که باشد. یک‌بار هر چه داشتم را باختم. نشستم کنار. گفتم من نیستم. دیگر بازی نمی‌کنم. تعطیل. اما زندگی بی حادثه‌ی قمار، بی خطر کردن‌های خرکی، چیز لوس بی‌‌خودیست. می‌خواهم سر چیزهای بزرگ بازی کنم. سر زندگی‌ام، سر جانم، سر دل و دینم… با این‌همه احتیاط زندگی را نگه‌ش می‌دارم که چه؟

می‌خاهم، می‌خواهم را بدون «واو» بنویسم و تماشا کنم که دنیا هنوز سر جایش است و آب از آب تکان نخورده. بیا بازی کنیم بیا هنجارها را ناهنجار کنیم. بیا کلمات را بخوانیم اما نفهمیم… بیا الفبای بی‌معنی ببافیم و شعرهای عاشقی را در دلشان بریزیم. بیا بی‌مقصد برویم و نرسیم و برنگردیم. بیا قصه‌ها را نخوانیم، فیلم‌ها را نبینیم فقط آنها را زندگی کنیم. بیا حوصله‌مان که سر رفت، از حوصله خالی شویم و برای همیشه مفهوم حوصله را بیاندازیم دور. بیا… بگذار با هر‌آنچه مفهوم و چارچوب و محتوای زندگی‌ست بازی کنیم و آنقدر ببازیم تا دیگر هیچ برای باختن نداشته باشیم. بیا… بیا باز هم به شوق قله‌ی «هیچ»… برویم.

از زندگی | 5 Comments

دارم این عکس را نگاه می‌کنم

من هستم، تو هستی، دریا هست، مرغ دریایی، آسمان…

شلوار جین آبی تیره‌ام را ببین

عینک آفتابی قهوه‌ای‌ام، چکمه‌های مشکی بلند

گردنبند بنفشم

تو رفتی

اما این عکس هست… شلوار جین هم هنوز هست

دریا هست. مرغ دریایی، آسمان…

عینک را نمی‌دانم کجاست، اما هست

چکمه‌های مشکی کهنه شده‌اند… اما هستند

گردنبند بنفش همینجا به گردنم آویزان است

تو رفتی…

و هنوز برایم قصه‌ی عجیبی‌ست زندگی و رفتن‌ها و ماندن‌هایش…

از زندگی | 1 Comment

می‌بینی؟

من بهار بودم
تو زمین؛

آمدم، باریدم
جوانه زدی‌

از فرط عشق چه کردم؟
به پایت افتادم که بسترت باشم
من زمین شدم… تو درخت

به اوج شکوفایی که رسیدی
سودای سقایی و شکوفانیدن در سرت آمد

پس بهار شدی
من زمین؛

آمدی، باریدی
جوانه زدم

از فرط عشق چه کردی؟
به پایم افتادی که بسترم باشی
تو زمین شدی… من درخت

به اوج شکوفایی که رسیدم
سودای سقایی و شکوفانیدن در سرم آمد

پس بهار شدم
تو زمین

آمدم، باریدم…

می‌بینی عزیزکم؟

تو، خدای عاشق می‌شوی
و من، معشوق
من، خدای عاشق می‌شوم
و تو، معشوق

من و تو و عشق… در هم تنیده‌ایم؛
ازلی و… ابدی…

«برگرفته از شعر شاملو»

از شعر | 2 Comments

ما؟… هیچ

در قطار نشسته‌ام…

و فکر می‌کنم کاش قطاری بسازیم که ریلش برود برسد به آن سر دنیا؛ و از آنجا هم آنقدر برود تا ناغافل زمین را دور بزند و بازگردد به همین‌جا. قطاری که ایستگاه ابتدایی و انتهایی نداشته باشد، همه میانی باشند.

آنوقت اگر کسی خواست «ما هیچ… ما نگاه» را تجربه کند، یک بلیط برای یک صندلی کنار پنجره‌ بگیرد، تکیه بدهد، و بی‌اندیشه‌ی فردا و دیروز، شناور در یک لبخند ابدی، از میان مردمان و نگاه‌ها و رنگها و نقش‌ها، از میان شهرها و هیاهو، از میان قریه‌ها و سادگی، از میان دشت‌ها و گستردگی، از میان مراتع و طراوت، از میان مزارع و باروری، از میان کویر‌ها و یکدستی، از میان کوه‌‌ها و عظمت، از میان جنگل و انبوهی‌، حتی از دل دریاها و سکوت… عبور کند و برود و برود و … کاری نکند جز تماشا…

یعنی می‌شود؟

از زندگی | 5 Comments

چهار

ملبورن زن است. یک زن چهل و چند ساله‌ی جا افتاده. سافستیکیتد. ملبورن چهار فصل دارد، نه فقط در طول سال که در طول هر یک روز. صبح ممکن است بهار باشد ظهر تابستان شود عصر رو به پاییز بگذارد و شبانه، زمستانی شود. این را فقط کسی که در ملبورن زندگی گذرانده می‌داند و بس.

من زنم. یک زنِ کمی از سی گذشته‌ی نه چندان جا افتاده. چهار فصل دارم، نه فقط در طول سال که در طول هر یک روز. صبح ممکن است بهاری باشم، ظهر… این را فقط کسی که در من زندگی گذرانده می‌داند و بس.

من زنی هستم که درون زنی چهل و چند ساله زندگی می‌کنم. فصل‌های من متاثر از فصل‌های اوست. و این را تنها زنی که در این زن زندگی گذرانده می‌داند و بس. در این میان، گاهی از عشق باردار می‌شوم و درونم نطفه‌ی زنی بالقوه خلق می‌شود که چهار فصل دارد. فصل‌هایش تحت تاثیر فصل‌های من هستند. نه فقط در طول سال که در طول هر یک روز… و این را تنها…

تهران مرد است. یک مرد که سن و سالش را کسی نمی‌داند. یک روز پیر است و وامانده و افسرده. یک روز جوان است و قبراق و سرخوش. تهران بای‌پولار است. من، چند سال پیش از درون این مرد که مستقل از چهار فصلش، بای‌پولار است؛ کوچ کردم و آمدم درون زنی که…

… بگذریم.

من اما با تمام چهار فصل درونم، دلم برای مرد و دو قطبی‌بازی‌هایش تنگ می‌شود و هر پاییز، که به تقویم آنجا می‌شود سالی یک‌بار، به مرد برمی‌گردم. بماند که ترکیب چهار فصل روزانه‌ی من و چهار فصل روزانه‌ی جنینم و بای‌پولار دیس‌اُردر مرد چه از آب در می‌آید… بماند برای وقتی دیگر.

مرد؟ می‌بینی؟ وقت آمدن شده باز هم. سلام.

از زندگی | 10 Comments

من عابد چشم توام

من نه زشت هستم نه زیبا

من اصلاً «نیستم»

تو که نگاهم می‌کنی، موجود می‌شوم

هست می‌شوم

اگر زیبا نگاهم کنی، زیبا هستم

اگر زشت نگاهم کنی، زشت هستم

نگاه تو خالق من است

نقش زیبا یا زشت را، «تو» می‌زنی نقاش…

از زندگی | Leave a comment

چشمهایم را که می‌بندم تو را می‌بینم

باز که می‌کنم نیستی

چطور توانستی از دنیای واقعی به دنیای چشمهای بسته بروی؟

از زندگی | 3 Comments