Seen From My Balcony Today- May 2012 – Melbourne
یه روزایی هست
نمیدونی چته، نمیدونی چت نیست
نمیدونی چیکار کنی، نمیدونی چیکار نکنی
نمیتونی حرف بزنی، نمیتونی حرف نزنی
نمیتونی بخوابی، نمیتونی نخوابی
نمیتونی بگی نه، نمیتونی نگی نه
نمیتونی معاشرت کنی، نمیتونی معاشرت نکنی
نمیتونی بری، نمیتونی بمونی…
آره خلاصه رفیق… یه روزای پیچیدهای هست؛ که نیست.
ANZAC
دیروز که میشد چهارشنبه، تعطیل بودیم. تحت عنوان روز اَنزَک؛ به زبون خودمون بخوام بگم میشه یادوارهی شهدای ارتش استرالیا و نیوزیلند که در جنگ جهانی اول کشته شدن. قرار بود یه برنامههایی داشته باشم اما همهش پیچیده شد. سهشنبه شب زود خوابیدم. حوالی پنجپنج و نیم صبح از صدای رعد، خوابم پاره شد. تاریک بود. گشنه بودم. پاشدم رفتم دم پنجرهی همیشه بازم، از لای خطخطیهای عرقکردهی شیشه بیرونو پیدا کردم، مه بود و نور آسمونخراش و سرما… شمعدونیای بالکن خیس بودن و داشتن ریزریز میلرزیدن. پتو رو پیچیدم دورم عینهو زامبی راه افتادم تو خونه. چایی گذاشتم. نون تست کردم، پَق که زد بیرون، با کره و نوتلا خوردمش، چایی هم روش. یه کمی دور خودم و اینترنت چرخیدم، از شیرینی نوتلا روی دندونام عذاب وجدان گرفتم، رفتم مسواک زدم برگشتم تو تخت. تشک برقی رو زدم، زیرم داغ شد خوابم برد. بیدار شدم دیدم دوازدهه. هنوز تاریک بود. رعد، اما بیشتر برق هم میزد. چشمامو بستم که صدای بارونو گوش کنم، باز خوابم برد. پاشدم دیدم سه و نیمه. گشنهم بود و تشنه، خسته هم بودم. به هر حال خوابیدن هم خستگی داره. قیمه داشتم توی یخچال، برنج خیس کردم کتهش کنم. سیب زمینی هم درشتدرشت خورد کردم که سرخ کنم. تا اینا حاضر شن زنگ زدم تهران، با مامان بابا حرف زدم، نگو اونجا هم شهادت بوده و تعطیلی. حرفام که تموم شد پلوخورش قیمه آماده بود، ترشی انبه و خیارشور ریز هم گذاشتم، مثل گاوی که علف تازه دیده باشه، همشو بلعیدم. بعدش بهسان زائوها باز ولو شدم، یکی دو تا تلفن و یه کم چیز میز دیدن و خوندن و… دیگه شب شده بود. وقت چی بود؟ خواب. دوش گرفتم، مسواک زدم؛ مثه گربههای پشمالو خزیدم تو جام… شد امروز صبح. راضی هستم به خدا، شکر.
آقای همکار همین الان داد زد فاک کامپیوتر! باهاش موافق و همدل هستم. تو اتاق اونوری میشینه، رو به من؛ میزشو از این دور میبینم. با یه لبخند تاییدیِ مبتذل نگاهمو چرخوندم طرفش، زیرلبی گفتم بله، فیالواقع همون «فاک کامپیوترز» که شما گفتی. البته اون به من نگاه نمیکرد چون اصلاً در اون لحظه پشت میزش نبود و بعد از فریاد خرکیش، درو کوبیده بود بهم و زده بود بیرون؛ اینشد که قضیهی نگاه و تایید و این حرفها کاملاً یک طرفه برگزار شد. سرمو کردم تو کارم دوباره. لیوان نسکافهی صنعتی بوگندو رو برداشتم که بخورم، این یکی آقای همکار که همینجا تو اتاق من میشینه، آروغ زد و گفت اوه ساری! بیاختیار تو دلم یه فاکِ کشیدهی قد بلند اومد و رد شد. لیوان رو گذاشتم سرجاش. اینم از همآفیسیِ ما. شبیه شخصیتهای کارتونی گرد و قلنبهست، ابروهای پرپشت داره با چشمای سبز. پستههایی که از ایران میارم رو یه جورایی میپرسته. تو این چند هفته که تمومشون کرده، هی میگه ملبورنو گشتم، آخرش ازین پستههای کالیفرنیایی پیدا کردم خریدم، ببین. بعد میاره سر میزم نشون میده. فاصلهمون زیاده و پشت به هم میشینیم. زیاد حرف نمیزنه ولی وقتی میزنه دیگه تا بخش اعظم موهای من پایین نیاد بیخیال نمیشه. سهچهار سال دیگه قراره بازنشست شه. تا به حال از استرالیا بیرون نرفته و بزرگترین پروژهی زندگیش تکمیل درخت خونوادگیشونه. رابرتسونها. مخلوطی از تخم و ترکهی اسکاتلندیا و ایرلندیا هستن ظاهراً. ولی خب شاخ و برگهای درخت خانوادگیشون زیادی پراکندهست. میگه تو چین و ژاپن و لهستان وگواتمالا هم حتی هستن و قراره وقتی بازنشست شد پا شه بره این کشورهایی که یه ردی از فامیلاشون دیده شده، بلکه بتونه اون درخت کوفتی رو کامل کنه. باز الان ظرف پستهش رو آورده میگه از اینا بخور ببین اصلاً مزهی اونا رو نمیده. یه دونه برداشتم و براش توضیح دادم که جای نگرانی نیست، به زودی برام محمولهی پسته میرسه. میگه اوه، دَتس گریت، بازم از مزهی رویایی پستههای ما تعریف میکنه و میگه نمیدونم به خاطر اون طعم آبلیموییه که میزنن به پوستشون یا چی… آخه یه بار یه حماقتی کردم براش توضیح دادم که این پستهها رو بو میدن با نمک و گاهی هم آبلیمو میزنن و گلپر مثلاً و… نمیدونستم این قضیهی آبلیمو اینقدر میتونه ذهنش رو مشغول کنه… اینا رو که گفتیم رفت توی اِستور روم که یه هابِ کهنه پیدا کنه. دیدم یه موش رو که کل بدنش به اندازهی دو بند انگشته از دُم گرفته داره میبره بیرون، گفتم شت! وقتی انداختش بیرون اومد بیاینکه دستشو بشوره نشست پشت میزش، گفتم بروس! این به نظرت کثیف نبود؟ یه پسته از تو ظرفش برداشت پوستشو کند گذاشت دهنش و با آرامشی در حد اقیانوس آرام گفت موشها خیلی قبل از اینکه ماها پا رو زمین بذاریم اینجا زندگی میکردن. هر جور حساب کنیم اینجا اول محیط زیست اونا بوده، ما آلودهش کردیم. بعد صندلیش رو چرخوند طرفم، ظرف پستهش رو آورد جلوم گفت راحت زندگی کن، راستی نگفتی، تونستی دیروز رو آرومو ریلکس بگذرونی؟
یک وضعیت عجیبغریبی هست که در آن شما درحال راه رفتن هستید و آدمی هم از روبرو در حال راه آمدن، یک آن متوجه میشوید که روی یک خط هستید و اگر بر همین خط بمانید لاجرم شاخ به شاخ خواهید شد؛ شما در کسر خیلی کوچکی از ثاتیه تصمیم میگیرید به اندازه یک قدم به سمت راست بگیرید که موازیاش شوید و زین پس بیخطر برانید، نگاه میکنید میبینید او هم اتفاقاً در همان کسر خیلی کوچک از همان ثانیه یک قدم رفته به چپِ خودش که راه را باز کرده باشد اما خب با اینکارش متاسفانه باز افتادهاید روی یک خط. این را که میبینید، برمیگردید روی خط قبلی ولی در کمال تعجب عدل او هم برگشته روی خط اولیه؛ پس مجدداً همخط شدهاید. موقعیت پیچیدهایست، و خب حین این مانور به چپ و راست، قاعدتاً حرکت رو به جلویتان متوقف نشده پس بهم نزدیکتر شدهاید و عنقریب تمام قد به هم میخورید، چاره؟ با بالاترین سرعت ممکن و اینبار کمی عصبی اما مصمم گام محکمی برمیدارید و باز هم لاین عوض میکنید؛ و البته او هم با همان سرعت همینکار را میکند و در نهایت ناباوری باز مسیرتان روی هم منطبق میشود… ایست کوتاهی میکنید و مثل لک لک هر دویتان به چپچپ به راستراست میشوید، همه هم در هارمونیای خارقالعاده… اینطور نمیشود، به چشم هم نگاه میکنید و یک مذاکرهی سریع بینتان انجام میشود که آقا جان بفرمایید شما از اینور من از آنور… و بالاخره از سد هم رد میشوید.
میخواهم بگویم این یکی از آن رفتارهاست که، مثل خندیدن و گریستن، یونیورسال و انسانشمول است… نه مربوط به کشور خاصیست، و نه رخدادنش نژاد و فرهنگ ویژهای میطلبد. تجربهاش را با چشمبادامی و سرخپوست و عرب و استرالیایی و آفریقایی و.. داشتهام. البته اینکه چرا اصلاً اینطور به هم گره میخوریم و وضعیت چنین معذبی را در پیادهروها رقم میزنیم، هنوز یکی از سوالهای بیجواب زندگی من است.
Seagulls Peaceful Gathering
اینها انبوهی از ستارگان متحرک به نظر میآمدند که سعی کردم با موبایل ثبتشان کنم… مرغهای دریایی در نور مهتاب – آوریل دو هزار و دوازده – ملبورن
دوست دارم بپرسی تا بگویم
دوست دارم نپرسم و بگویی
دوست داری بپرسم تا بگویی
دوست داری نپرسی و بگویم
نمیشود بپرسیم/ نپرسیم، ولی همیشه «بگوییم»؟
جز که به سَر هیچ مگو
رسیدم به آن مرحله. همان که میتوانم روی مانیتور بالا بیاورم. نیاوردم ولی. یادم افتاد که دو سیب و یک آلوی سیاه طبقهی دوم یخچال منتظر من هستند. چشم قرمز مفلوک را از هرچه اسپرِدشیت و اپلیکیشن روی مانیتور بود کندم رفتم آن سیبی که بوی گلاب میدهد و سرخگونه است را از کیسه در آوردم گرفتم زیر آب و از در پشتی زدم بیرون. آمدهام اینجا روی صندلی چوبی کنار آب نشستهام. آب که میگویم یک استخرمانند با عمق نهایتاً بیستسانتِ باریک و درازیست که صرفاً جنبهی تزیین دارد. قبلاً یک عکسی از گوشهاش گرفته بودم برای اینجا. سیب خنکم را گاز میزدم که کلاغ گندهای از بالا آمد صاف جلوی پایم لَند کرد. سیاهِ سیاه با چشمهای دگمهای. محلش نذاشتم طبعاً. به بالاپایین کردن موبایل ادامه میدهم بلکه یک آهنگ درست برای الان پیدا شود. آمد نزدیکتر، یک ته باگت کوچک از مراسم باربکیوی ظهر این بچهدانشجوها کنار پای من افتاده بود، به نوک گرفت، چند قدم رفت رسید لب آب؛ گردنش را برد پایین و نان مورد نظر را دو سه بار در آب کرد آورد بیرون گذاشت روی چمنها و شروع کرد به خوردن. چو به دیدهی تحقیق مینگریستی، هوش کلاغش در حد استعدادهای درخشان بود، گفتم آفرین… دیدم یک مرغ دریایی هم نرم فرود آمد، یک تکهی دیگر نان را برداشت برد در آب خیس کرد آورد کنار همین یکی روی چمن دور همی مشغول شدند. موسیقیام قطع شد چون اینکامینگ کال آمد. میگوید ببخشید، دیروز که زنگ زده بودی داشتم رانندگی میکردم، بعدش که رسیدم میخواستم بهت زنگ بزنم که شارژ موبایلم تمام شد، عصر کلاس داشتم و شب با بچهها رفتیم شام و تا برسم خانه دیر شده بود گفتم حتماً خواب هستی بیدارت نکنم… چند تا گنجشک و کفتر و این پرنده زرد مشکیها که اسمشان را بلد نیستم هم آمدند با تکهنانهای ریزتر یک حرکت مشابه کردند و به جمع دوستان در چمن پیوستند. صحنهی عجیبی بود این نان در آب زدن این موجودات که از آسمان نازل میشدند و صف میکشیدند برای مراسم غسل نان…صامت بودند؛ یک گردهمایی، بیتعارف، بیتوضیح. داشت هنوز توضیح میداد که امروز صبح هم وقت دکتر داشته پس نتوانسته زنگ بزنه و ظهر با سارا که من نمیشناسمش اما دختر بدی نیست فقط کمی خسیس و بدبین است، جای من خالی باید ناهار میخورده که چه غذای بدی هم بوده و خلاصه اینجوریها شده که جواب آن زنگ دیروز من را امروز داده؛ هنوز نوبت حرف زدن من نشده بود، پای راستم را انداختم روی پای چپم، غوز کردم و به سیبم که دیگر فقط استخوانبندی وسطش مانده بود خیره شدم… نه! جداً میخواهم بدانم چرا اینقدر توضیح میدهیم و توضیح میخواهیم از آدمها؟ یک دوست بسیار صمیمی هست که از همان اوایل توافق کردیم در راه حفظ حریم شخصی تا پای جان راحت باشیم باهم. یکی از مصادیقش این بود که اگر یکوقت دلمان نخواست معاشرت کنیم گوشی را جواب بدهیم بگوییم هستم، گرفتار کاری هم نیستم اتفاقاً، اما حال ندارم با تو حرف بزنم الان. والله که بهترین توافق زندگیام بوده تا امروز. این سیستم چنان خیال راحتی به آدم میبخشد که من میدانم و آن دوست عزیزتر از جان و خود خدا. خب گاهی آدم نمیرسد نمیتواند یا اصلاً دلش نمیخواهد جواب تلفن را بدهد. مگر نشده تا به حال درازکش، خیره به دیوار روبرو بوده باشید و اسم یک نفر بیفتد روی موبایل اما هیچ حال و حوصلهی فک زدن را نداشته باشید پس به همان تماشا کردن گوشی و جواب ندادنش بسنده کنید تا خودش بیخیال شود؟ خب اشکالش چیست که این «مود» را حق همه بدانیم و هیچ توضیح نخواهیم بابت میسد کالها. حرفهایش که تمام شد گفتم باور کن اصلاً نباید توضیح بدهی به من. لحنم را بیشتر از این بلد نبودم دوستانه کنم که مبادا یکوقت فکر کند حرفم نوع خاصی از گلایهی باطعنه است مثلاً… تهسیب را بردم انداختم در سطل، نانخوردن کلاغک هم تمام شده بود و داشت برای خودش قدم میزد. حرفها که تمام شد، خداحافظی سردی کرد. برگشتم جلوی مانیتور. ذهنم پارانویا گرفته بود، هنوز نمیدانم از این حرفم ناراحت شد یا فکر کرد من ناراحت شدم یا چه… چه میدانم اینقدر همه حساس هستند و هر آن ممکن است دور افتادهترین برداشت را از کلامت بکنند که آدم باید همهش احتیاط کند، اینجور وقتها آرزو میکنم کاش زبان و تکلم رسم خوشایندی نبود دیگر و میشد سادهتر از واژهپردازی و لحنسازی، درست به سبک آن انجمن پرندههای امروز، با دیگران ارتباط برقرار کرد… در سکوت.
قبولم کن و جانم بستان
چیزهایی هستند که نمیشود گفت. نمیشود نوشت یا نقاشی کرد. ترانه هم در نمیآید ازشان… اسمشان میشود راز. رازهایی هستند که تا ابد جایی در مختصات درونم باقی میمانند و مثل یک حس ناب میخزند در پستوهای مخفی وجودم. تو راز مگوی من هستی. تمام وجودت در من است و خودت نمیدانی. هراسم نیست ازافشای افسونت….ولی حیف؛ آنقدر بودنت بزرگ است که در هیچ هنر و کلام و شعرم نمیگنجد برای افشاء. فقط یک راه میماند… با زندگیام تاخت بزنمت و به رستگاری برسم.
بهاربهار چه اسم آشنایی
دستم را بالا بردم. اولین تاکسی ایستاد. پریدم تو، گفتم کوئینز رُد پلیز. دست گل مخلوط گلهای وحشی را گذاشتم کنارم روی صندلی و تلفن حرف زدنم را ادامه دادم. یکی از رفقای ایرانی بود، تازه نیمساعت از سال تحویل گذشته بود، میخواست تبریک بگوید که افتادیم به گپ زدن. خیابانها شلوغ بودند و راه طولانی. تلفن که تمام شد، تقریباً رسیده بودیم به مقصد. راننده راهنما زد که بکشد کنار و بایستد. کیف پول قهوهایم را درآورده بودم و داشتم بازش میکردم، گفت نَوروز مبارک. مثل برق گرفتهها به چشمهایش در آیینهی ماشین نگاه کردم. گفتم شما هم؟ گفت بله. ایرانی که نه… اما افغانی هستم. همینطور که دستم را میبردم طرفش تا کرایه را بدهم گفتم بهبه چه اتفاق جالبی… آن هم در ملبورن؛ نوروز شما هم بسیار مبارک… ماشین کاملاً توقف کرده بود، صورت آفتابسوخته و چروکیدهاش را که تماماً لبخند میزد به طرفم چرخاند؛ دستم را پس زد، با آن لهجهی دوستداشتنیاش گفت نه… همزبان هستیم، همآئین، همدل…و امروز نَوروزمان است، نیازی نیست کرایه بدهید، مهمان من باشید. فکر کردم مثل خودمان دارد تعارف میکند. پنج دقیقه تلاش کردم تا قانعاش کنم پول زحمتش را، که پول کمی هم نبود، بگیرد… هرچه کردم نشد. قبول نکرد که نکرد. عجیب صادقانه بود، هم لبخندش هم عیدی دادنش. یک شاخه از وسط گلها کشیدم بیرون گفتم بفرمایید، نمیدانم چطور از سخاوتتان تشکر کنم… پیاده شدم. باد پاییز، سرد و نامهربان به صورتم خورد. ولی چه غم، یک مرد افغان، در این انتهای دنیا، با زبان آشنا، اولین لحظات سال نو را برایم رنگِ بهار زد. نفهمیدم کی اشک آمد و چشمهایم را تر کرد.


